سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

65

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

ترا صدق دوستى او نباشد تدبير كار او يادت نه‌آيد و غم وى ندانى كه چگونه بايد خوردن ديدى كه چون خود را دوست داشتى چندين تدبير كار خودت ياد آيد بىگفت‌وگوى و لاف ، هيچ كس را نيست كه اين تخم تدبير و سرمايهء انديشه از مال و نيّت نيست اگر تخمها تنها نگاه مىداريد در كنجهاء خانه از بهر اين جهانى خود در شوره انداخته ايت و پوسيده شد ياران چون جمع شويد چون نشانهاء راه بيابان و ريگهاء روان باشيت در يكديگر مىنگريت و خاموش مىباشيت تا راهى بازيابيد آن بيان دينى شما را همچون قطرهء صافى باشد درد ببوى آن صافى راه يابد كه سخن گشادى دردى و تيرگى روان شد و صد كلپتره 231 گفتن گرفتى بر روى جهان . نبينى كه عاقبت خاك گورستان داند و بس و اگر اين تخمهاء تدبيرها از بهر نشو و نماء آن جهانى داريت تنها بكنج خانه اندر بنشانيت چيزتان برنيايد با ياران يار كنيد تا چيزى بيرون آيد نبينى كه اللّه همه خاكها و همه مردها را زنده مىگرداند نبات و سبزه و حيوان و تا بحدّ آدمى و عقل و تمييز مىرساند اگر ازين به درجهء برتر رساند و زنده‌تر گرداند . چه عجب باشد مثلا اگر سوى ديوارى بيانى شنوى و رحمتى و عاطفتى يا بى و آثار كرمى و دستگيرى بينى گويى اين ديوار همه كرمهاء آدميانه و دانش و عقل و تمييز آدميان دارد ترا از وى ترسى و دهشتى و حرمتى و خدمتى پديد آيد چنانك بعضى مراد از بت مىبيابند روى سوى آن سنگ مىآرند از بهر احترام هيچ آدمى را آن تعظيم و معاملهء عاقلانه نكنند كه با آن سنگ مىكنند ، گويى او را عاقل و داناتر مىبينند از خود و از آدميان پس چندين آثار دانش و بيان و فصاحت و كرم و باران كه باجزاء جهان ظاهر مىشود و چيزها بوقت حاجت ندانى كه داناى كردگارى و قهّارى است آن قدر بيخ زمين را بىقوت مىدارد آن بيخ را بركن و بيخ ايمان بنشان كه اصل است و فروع فرع و به عمل صالح بار و پرورش ده تا چون تاك و انجير بفصل بهار سر از خاك تن برآرد مبادى طلع و بركت پديد آيد اعناب ثمار بر وى حاصل شود .